یه هفته از ازدواج خالم میگذشت و همه به ایران بازگشتن و من دولاره تنها شدم........روزها میگذشت و ما البوم جدیدمون رو به نام خاطرات گورشده دادیم بیرون کلا یه البوم راک بود.....بعد از البوم تا یه ماه سرمون به شدت شلوغ بود و اصلا تو این یه ماه برخوردی با رن نداشتم ولی دونگهو رو چندباری تو کمپانی دیده بودم.......بعد ما nu'estهم بلافاصله یه مینی البوم بیرون دادن که باعث شد تا دو ماه بعد که امتحانات ترم شروع شده بود ما همدیگرو نبینیم.....ما برا امتحانات با هزار بدبختی مرخصی گرفته بودیم........هفته دوم امتحنات بود و برای امتحان تاریخ معاصر تنها به کتاب خونه رفته بود....مشغول ورق زدن کتاب تاریخش بود که ناگهان کسی گونه اش را بوسید....با عصبانیت به سمت کسی که این کارا کرده بود برگشت و میخواست ناسزا یگوید که با دیدن رن لبخندی زد....اون موقع بود که حس کرد چه قدر دلش براش تنگ شده....بعد از این دوماه دوری تازه فهمیده بود که به رن وابسته شده و در نبودش انگار ارمش رو ازش گرفته باشن....برای اولین بار با دیدن رن قلبش به تپش درامد و از بودن در کنار رن خوشحال بود و نمیدونست که اسمه اسن احساس رو چس میتونه بزاره....پس فقط از در کنار بودن رن لذت میبرد.....
رن:هه یه چند ماه سرمون شلوغ بود امروز میخواستم بیام به دیدنت....ولی انگار....
سرخوشانه وسط حرفش پریدم و گفتم:واااااااایی رن باورت نمیشه خیلیییییی خیلی دلم برات تنگولیده بود...
از سر رضایت لبخندی زد و سرشو به راست چپ تکون داد......سارا:ایییییییییییییییییییی اومدی حواسم پرت شد... خوب کجا بودم.....و در سکوت هر کس به مطالعه خودش ادامه داد.....بعد از چند ساعت سارا از رو صندلیش بلند شد و کش و قوصی به بدنش داد تا خستگی اش رفع شود.....
رن:تموم شد؟؟؟؟
سارا:اره...خوب من دیگه میرم... خودافظ....
کنترل کارهایش دست خودش نبود دلش میخواست رن را محکم در اغوش بگیرد اما به یک دراغوش گرفتن ساده اکتفا کرد و از کتابخانه بیرون رفت.....
خوب خماری نداشت ولی کم بود میدونم...فقط نمیدونم چرا من صبحا همش تو فاز ادبیم......خوب نظرات فراموش نشه.....
نظرات شما عزیزان:


ج سارا:سارا جان عالی عالی منم یه برنامه عجق وجقی برا خودم کلا نصفش به اینترنت ختم میشه هی هی هی وایییییی من از 12تا 9خواب بودم دارم میمیرم صدامم که دیگه الان درنمیاد داداشم هی بهم میخنده میگه حقته تا دیگه سر من اربده نزنی
.gif)
خوب حالا
.gif)
ج جینگیلی پریسا:زنده باد پس کابوس حالا حالاها تموم نمیشه هی هی میدونی از این به بعد صبحا بنویسم تا برم تو فاز ادبی
.gif)
.gif)
خب من دوتا داستان جدیدتون که یکیش مال تو یکیشم مال میناست رو خوندم این قسمتم خوندم. دیگه... اها دارم میرم ukiss stories رو هم بخونم(از بس بیکارم
.gif)
بعد از اونم میرم عربی بخونم.
یکمم چت میکنم
شام نمیخورم چون ناهار به اندازه نیم نفر غذا خوردم!!!(اعتصابه غذاست
.gif)
بعدشم تصمیم میگیرم که بخوابم یا برم ولگردی در اینترنت(حتما در این مورد نظرتون رو بگین چون الان دچار نوعی دوگانگی در تصمیمگیری هستم)
خب اینم از برنامه ی امروز من
برنامه ریزی رو از من یاد بگیرین!!!
.gif)
که از دوری میفهمه بهش وابستس ودوستش داره بدم
یک کاری کردی باید به داستانم به اضافه ام تا درست شه